شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

92

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

از غايت بلندى آن ، به شكل ستارگان در نظر مىآمد - و خواست كه بدان قلعه متحصّن شود ، عين الملك كه داماد مؤيّد الملك و مستحفظ قلعه بود بوى فرستاد ، و از تحصّن بقلعه تحذير بليغ كرد و گفت : امثال پادشاه را نشايد بقلعه پناه بردن ، اگر چه بناى آن بر فرق فرقد و هامهء جوزا بود ؛ حصون ملوك جز ظهور خيول نزيبد ، و ضراغم و اسود را با امصار و مدن نسبتى نباشد . هرگاه كه تو بقلعه درآئى بر محاصرت آن اعدا عمرها صرف كنند و عاقبت عياذا باللّه بغرض رسند . پس جلال الدّين فرمود كه بعضى از نقود خزينه را حاضر كردند و بر لشكر هزينه كرد ، و قاهره را بجا بگذاشت ، و تا حدود بست * هيچ جا مقام نكرد . آنجا شنيد كه چنگز خان بطالقان با لشكرى بىكران نشسته است . از استماع اين خبر مزعج روشنى روز در ديدهء او چون تيرگى شب شد ، و جانب فرار و قرار هر دو خشن و « 1 » ناهموار نمود ، چه هيچ مهربى در قدّام و هيچ ملجأى در خلف و أمام نداشت . بضرورت با جان مخاطره كرده « 2 » بوصول بغزنه مبادرت كرد . نه پهلو را بر زمين قرار مىداد و نه دل را بر اختيار دار مىنهاد . روز دوم وصول بغزنى شنيد كه امين الملك خال سلطان كه والى و مقطع هرات است از تاتار باز پس نشسته و هرات را خالى گذاشته ، قصد سيستان كرده است ، و چون سيستان ميسّر نشد بازگشته ، و نه هزار مرد جنگى در اهتمام داشته ، همه شيران وغا و دليران روز غوغا ، نخبهء لشكرهاى سلطانى و اختيار فرسان ميدانى ، نكبت نديده و نام تاتار نشنيده ، با عدّت وافر و أهبت متكاثر . جلال الدّين بوى فرستاد و از نزديكى خود اعلام داد ، و بسرعت وصول و تحرّى حصول مأمول

--> ( 1 ) - در اصل بواسطهء موريانه خوردگى كلمه ناقص شده . ( 2 ) - ظ : مخاطرت كرد و .